خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
متین میرعلائی
آرشیو وبلاگ
۱۳۸۸/۱/۱
۱۳۸٧/۱/۳
۱۳۸٦/۱٢/٢٥
۱۳۸٦/۱٢/۱۸
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٥/۱۱/٧
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/۸/۱۳
۱۳۸٥/٥/٧
۱۳۸٤/٦/٢٦
۱۳۸٤/٦/۱٩
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٥/۱
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/۱/٦
۱۳۸۳/۱٢/٢٩
۱۳۸۳/۸/۱٦
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٥/۳۱
۱۳۸۳/٥/۱٧
لینک دوستان
اشپزی اصفهانی
شمع های پل خواجو
بازار چه ها ، تیم چه ها ، چهار سوها
دنیای حیوانات
رودخانه
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
سال 1322 هجری شمسی در کوران جنگ دوم جهانی یک دهه قبل از کشف پنی سیلین توسط فلیمینگ عموی پدرم دکتر سید حسن خان میرعلایی که اولین پزشک تحصیلکرده دانشگاهی شهر اصفهان بود بعد از عمری تلاش ناموفق و دن کیشت وار در مبارزه برای ریشه کنی طاعون در زمانی که آنتی بیوتیکی به بازار نیامده بود د در سن 53 سالگی در مبارزه با سرطان خود هم شکست میخورد و از این دنیا میرود ، 11 سال از این ماجرا میگذرد و سال 1333 فرا میرسد ، برادر بزرگترش ( پدر بزرگ من) حجت السلام ....حاجی اقا حسین میرعلایی درا ین سال به برادر کوچکتر میپیوندد باز 11 سال از این ماجرا میگذرد و این بار عموی بزرگم دکتر سید علی میرعلایی همانند عمو و پدر زنش در سن 53 ساگی در مبارزه با سرطان شکست می خورد و به پدر و عمویش میپیوندد، در مراسم چهلم عموی بزرگم برادر دومش ( عموی دومم) به جمع می گوید عموم 22 مرد بابام 33 دادشم 44 خوب 55 هم من میمیرم یک دهه میگذرد و شاه تاریخ رسمی کشور را از هجری شمسی به تاریخ شاهنشاهی تبدیل می کند ، سال 1355 از تاریخ حذف می شود و سال 2535 جایگزین آن میشود پسر عموی بزرگم در آن زمان به عموی مشترکمان می گوید ، عمو شاه طلسم مرگ میرعلایی ها را شکست شما باید ممون دار نغییر تاریخ باشید ، با جایگزینی سال 2535 به جای 1355 طلسم مرگ ضرایب 11 هم موقتا باطل میشود و هیچ میرعلایی در سال 2535فوت نمی کند، اعتراضات انقلابی مردم شروع میشود شریف امامی برای راضی کردن انقلابیون تاریخ را به هجری شمسی باز می گرداند اما در آن زمان هیچ کدام از فامیل فکر نمی کردند که این بازگشت به تاریخ شمسی بازگشت طلسم را هم به همراه دارد ، یک دهه از این ماجرا می گذرد سال 1366 فرا میرسدو این بار قرعه به نام خردسال ترین میرعلایی می افتد ، دختر 4 ساله پسر عمویم که بیش از همه برایش این کیس داستانی جالب بود و در جریان تغییر تاریخ دهه 50 طلسم دهه 40 را یاد آوری کرده بود بعد از ابتلا به یک بیماری نادر اطفال از ان دنیا رفت و به پدر بزرگها و اجدادش پیوس ، طلسم در سال 1366 پیام داد که سن و سال نمیشناسد ، ده 70 فرا رسید نیمه اول دهه 70 با مرگ پسر عموی پی گیر طلسم و عمویی که از طلسم سال 1355 فرار کرده بود کسی به یاد طلسم نبود حتی من و برادرم که این موضوع برایمان جذاب بود . سال 1377 به نیمه رسید در اخبار تلویزیون اعلام شد یک هواپیمایی سویس ایر در حال پرواز از امریکای شمالی به اروپا در منطقه هالی فاکس کانادا سقوط کرده و همه سرنشینانش کشته شده و اجسادشان در اقیانوس افتاد است اطلاعات دیگری داده نشد نکته جالب هم سقوط هواپیمای یک کشور پیشرفته بودو.. در بخش های بعدی خبری اعلام شد که در بین مسافران پرواز سویس ایر فقط یک ایرانی وجود داشته ، دو روز بعد معلوم شده که دو نفر میرعلایی در این پرواز مرده اند ، دکتر هوشنگ میرعلایی(پسر عموی پدرم) جراح مطرح ایرانی ساکن فرانسه به همراه دختر دو رگه و زن فرانسویش در آن پرواز بوده اند ولی چون دختر و زنش پاسپورت فرانسوی داشته اند در خبرها فقط یک نفر ایرانی آمده بود ، این جا بود که دوباره طلسم ضرایب 11 خودش را به رخ کشید اگر سال 1366 طلسم پیام داد که کودک و پیر نمیشناسد طلسم سال 77 پیام داد که نژاد و مکان هم نمیشناسد، گذشت تا دو ماه پیش در فکر سزیع تمام شدن سال 87 بودم که یهو یادی سال 88 افتادم بعد گفتم مرده شور برده با این سقی سیاهت چرا سق زدی بعد گفتم خوب چون خانواده ام را دوست دارم و از اون طرف این طلسم را هم دوست دارم چه خوبس این سری قرعه طلسم به نام من بیفتد چون حیفس داستان طلسم تمام شد پس دوست ندارم کس دیگری به جز خودم قرعه به نامش بیفتد ، بعد دنبال شواهد بودم گفتم خوب من از مهر رژیم غذایم را شکوندم و زیاد می خورم اما بازم 6 کیلو لاغر تر شدم از اون طرف همه بم میگند وحشتناک لاغر شدی و .. خلاصه این شواهد را به فال نیک می گیرم که میرعلایی دیگه ای به جز من قرعه به نامش یفتد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱/٧ - متین میرعلائی
چند سال پیش تصادفی صفحه موسیقی یکی از روزنامه ها را خواندم من که اطلاعات موسیقیم زیر صفر است خیلی کم مطلبی در مورد موسیقی می خوانم ، تو اون نوشته خبر از پخش کاستی از یکی از خوانندگانی که قبل انقلاب در کلوبی می خوانده و همان زمان در تصادفی فوت نموده داده بود ، خواننده افشین نامی بود ، گذشت و فردای آن روز که از آمادگاه رد می شدم کاستش را خریدم ، آن زمان هیچ گاه فکر نمی کردم یکی از ترانه هایش همذات پندار ترین ترانه زندگی من باشه
و اون ترانه
گذشتههههه یک زخم پیر و کهنه است خوب نمی شه
تو ابرا یک ابر گریه سازه دور نمی شه
یک مرغ جلده که هیچ وقت نمی ره
یک دشت خشکه ،که با اشک جون می گیره
یک زنجیر یک بنده ، یک دیوار بلنده
گذشته جنس کوه مثل سنگه
چه سخته چه سخته
گذشتن از تو دیوار گذشته
یک خوابه رسیدن به فردایی که پشت آن نشسته
گذشته ، تو فریاد تمام گریه هامی
یه عمره ، تو بیداری تمام قصههامی
تو شبها ما به بیزاری کشوندی
تو خورشی یک خواب را سوزوندی
تو آزاری تو دردی ، یه دیوار بلندی
گذشته جنس کوهی مثل سنگی
چی می شد چی می شد تمام لحظه های من بمیرن
بمیرن ، بمیرن که امروز منو از من نگیرن
که امروز منو از من نگیرن
فیلم ها و داستان های زیادی هست که ماجراهای گردش اسکناس یا اسکناس تقلبی سوژه اصلی آنها است و شاید داستانی تکراری باشد ولی این چند روز ماجرایی شبیه این داستان ها برای من رخ داد.
چهاردهم بهمن که حقوق خودم را از امور مالی سایت محل کارم دریافت کردم تعدادی ایران چک 200 هزار تومنی بود و مبلغ 70 تومنش را 20 هزار تومن نقد و یک تراول چک پنجاه تومنی بانک صادرات به من دادند ایران چک ها و تراول چک مهر بانک صادرات شعبه جغتای را داشتند .
به اصفهان که رسیدم مبلغ اصلی را به حساب بانکم ریختم و و یک تراول 200 را برای خرید ی خورد کرده و تراول که باید 50 تومنی بود تو کیفم موند تا 10 روز بعدش ، ، تو این مدت اصلا به رنگ تراول چک و تعداد صفر هاش توجه نکردم. گذشت تا این که سه روز قبل برای خرید به فروشگاه سه راه نظر رفتیم اجناس را که به پای صندوق آوردم بعد از اسکن کردن بارکد ها گفت مبلغ 34500 تومن میشه مادرم خواست پول نقد بدهد من گفتم تراول چک قبول می کنید گفت آره به مادرم گفتم صبر کنید من این تراولم این طوری خورد کنم تراولی که فکر می کردم 50تومنی به صندوق دار دادم چون مهر بانک صادرات خراسان رضوی شعبه جغتایی را داشت صندوق دار شک کرد گفت امکانش هست شماره تلفنتون بنویسید من هم موبایلم را نوشتم پانزده هزار و پانصد تومن دیگه هم باقی مونده پولم بود گرفتم و آمدم به سمت خونه تو راه تو ترافیک بودیم که موبایلم زنگ خورد صندوق دار که تلفنم گرفته بود گفت آقا زود بیا اشتباه شده 500 به جا پنجاه تومنی دادی منم برگشتم و چون ماشین بد جا پارک بود 34500 به صندوق دار دادم و اصلا هم حواسم نبود باید 15500 باقی مانده را به اون پس بدم و تراول را پس گرفتم آمدم خونه زنگ زدم به امور مالی کارگاه جوین و جریان را گفتم و اون مسئولی که تراول ها را گرفته بود نبود قرار شد بعد بهم نتیجه را بگویند که عصر فهمیدم صندوق دار بانک صادرات جغتایی اشتباه کرده بعد صندوق دار حسابداری ما هم نفهمیده من هم نفمیدم و... نکته جالبش هم اینه که تراول های پانصدی رنگ متفاوت با پنجاه تومنی داره و رنگش شاخصه.
خلاصه وجدان و پاک بودن صندوق دار فروشگاه تعاونی نظر به داد صندوق دار بانک صادرات جغتایی رسید چون اگر من نفهمیده بودم که اشتباهی تراول پانصدی را جای پنجاهی داده بودم امور مالی ما هم با وجودی که دو بار تا قبل از این موضوع از بانک باشون تماس گرفته بودند و خواسته بودند ببیند تو تراول های شرکت ما اشتباهی نشده هیچ وقت نمی فهمید یک تراول اشتباهی به من داده اند و این وسط صندوق دار بانک ضرر می کرد.
گذشت تا روز بعد که دوباره صندوق دار فروشگاه زنگ زد گفت آقا شمام یه اشتباهی کردید اون باقی مونده پول 50 تومن که بهتون دادم را وقتی تراول را پس گرفتید به من پس ندادید و من 16 هزار تومن کم آوردم و چون آخر سال است اگه امکان داره تا پایان امروز برام پس بیارید.، تازه فهمیدم چه سوتی دادم عصر رفتم و اون 15500 تومن را پس دادم.
اما این موضوع کم نیش و کنایه نداشت به ویژه اختلاف رنگ تروال های 50 تومنی و 500 تومنی و این که 4 نفر آدم عاقل و بالغ تعداد صفر های تراول را نخونده بودند که هیچ مبلغ عددی پنج ملیون ریال را هم نخونده بودند.
این نوشته نه سر داره نه ته فقط چند تیکه پر و پخش از چند چیز نا مربوطه. یه خورشت آب یه ور دون یه ور جا نیفتاده.
ما ایرانیها داستانی داریم از شاعری ماقبل فردوسی . شرح داستان چنین است :یک روز چندین قطره آب با روی مورچه ای ریخت و مورچه داد زد ای ای دنیا را آب برد ..آی دنیا را آب برد ، رندی مورچه را با نوک انگشتانش برداشت و گفت ای مورچه تو خودت داشتی غرق می شدی چه ربطی به دنیا داشت.مورچه جواب می دهد وقتی من نباشم ( غرق شوم) دیگر دنیایی برای من وجود ندارد.
میکل آنژ و علی اکبر اصفهانی میکل آنژ و علی اکبر اصفهانی ( معمار اصفهانی صفویه ) تو یه قرن زندگی میکردند. میکل آنژ در پایان ساخت تندیس داوود با تبر قسمتی از پای تندیس را خراب می کند و فریاد می زند ای خدا خواستم ببینم این داوود توه یا داوود من . علی اکبر اصفهانی در پایان ساخت مسجد شیخ الطف الله در کاشی کناره مینویسد . فقیر حقیر محتاج به رحمت خدا
ایرانی ها چه مذهبی و چه غیر مذهبی همیشه نقش فروید را در پیشرفت غرب کم رنگ نشان دادند و از آن طرف سعی کردند ما بعد فرویدی ها را بزرگ کنند. ما تو نق زدن و غر قر کردن و.. استادیم ، همه اشکالات را گردن دیگران می اندازیم و چون نمی خواهیم دشمن شخصی داشته باشیم گردن دولت ، گاهی هم گردن گروه ها ، طبفات و اصناف، ترکها می گن حق ما خورده شده ، کارمندها می گن بازاریا می چاپند ، بازاریا می گن فلانیا فلانن همیشه هم دنبال این بودیم یکی برامون مشکلاتمون حل کنه ( نمی خوام وارد بحث کلیدی و اساسی آب و بی آبی و نقش اون تو تقدیر گرای و منجی طلبی ایرانیها بشم که اون موضوع خودش دنیایی است
من وقتی بچه بودم خیلی بچه ارام و ساکتی بودم شیطنت نداشتم ( حسرت شیطنت نکردن اون زمان هنوز من را ازار می دهد و نمی دونم چه شکلی فکر گذشته را نکنم) . ما تو محله ای که زندگی می کردیم چند خانواده یهودی ساکن بودند ادم های بی ازاری بودن فقط گاهی شب های شنبه از ما درخواست می کردند بریم چراغ هاشون را خاموش کنیم (مربوط به همان نور فرهی وو.. که به نوعی در تاپیک شمع های پل خواجو بیان شده و در دین یهود هم همانند سایر ادیان ابراهیمی نفوذ کرده). دیوار به دیوار خانه ما هم سه تا ساختمان بود که مجموعشان نزدیک یک هکتار می شد. قبل از انقلاب شعبه ای بود از مدارس اتحاد ( الیانس) که زیر نظر یهودیان اداره میشد و اکثر دانش اموزانش یهودی بودن هر چند مسلمانان هم در ان جا درس می خواندن و معلم مسلمان بیشتر از معلم یهودی داشتند؟ این سه قسمت این مجوعه به این شکل بود که یک خانه ای بود دیوار به دیوار منزل ما که قبل از انقلاب مدیر فرانسوی مدرسه اتحاد در ان زندگی می کرده و دو قسمت مدرسه که ضلع شمالی مدرسه یک کنیسه هم بود. بعد از انقلاب قسمت اصلی و بزرگ مدرسه را اموزش پرورش گرفته بود و تبدیل کرده بود به مدرسه راهنمائی شهید حلبیان ))برای انهائی که سریال قصه های مجید یادشونه است . یاد اوری کنم ان سریال در این مدرسه راهنمائی حلبیان (اتحاد سابق) پر شده؟ منظره دوچرخه های ان سریال که خیلی سینمائی بود یادتونه من همیشه از پشت بام و یا پنجره اشپز خانه ان منظره را می دیدم.)) بعد از انقلاب تا سال 1362 قسمت انتهائی مدرسه حلبیان هنوز با هماهنگی یهودیان اداره میشد و دبستان مختلطی بود، که من هم سه ماهی را در ان جا درس خواندم . البته بعد از سال 1362 منحل شد و به جز قسمت کوچکی که کنیسه بود کلا در اختیار اموزش پرورش در امد. البته تا سال 70 وقتی می خواستیم ادرس بدهیم می گفتند هان خونه تون بغل مدرسه جود هاست اما ان خانه کنار مدرسه و دیوار به دیوار منزل ما که قبل از انقلاب منزل مدیران مدرسه بوده ( بیشترشان فرانسوی و...) را بعد از انقلاب تا سال 1365 به یک خانواده نسبتا فقیر یهودی داده بودند؟ هر چند بعد از سال 65 ان را هم اموزش پروش گرفت و مدتی انبار قلک هائی نارنجک شکل اموزش پروش بود همان قلک هائی که به ما می دادند تا برای جبهه پولهایمان را درش بریزیم ( کیا یادشونه ؟ دو مدل بود یک سری شکل تانک یک سری شکل نارنجک) . بعدش هم مدتی دبستان مومن زاده بود الان هم خرابه ای بیش نیست؟ . اصفهانی ها مخصوصا اصفهانی های ان منطقه ترس را به جود ها نسبت می دادند و وقتی می خواستند بگویند یکی خیلی ترسو است می گفتند مثل جود ها می ترسه ؟ یا جود ترسو ( البته این خصلت بعد از خصلت خساست بود) ان خانواده هم سایه ما که محل سکونتشان ( همان که قبلا مدیران فرانسوی توش بودند) بین منزل و مدرسه ما بود دختری داشتند که کلاس اول بود؟ و من کلاس دوم بودم مهر ماه 1361 بود من هم که سال قبل دبستان ستاره صبح ( که ان هم قبل انقلاب دست فرانسوی ها بود و خرداد همان سال منحل شد الان هم فکر کنم مرکز اموزش فرهنگیان باشه تو خیابان شیخ بهائی) تازه امده بودم این مدرسه که محلی ها می گفتند مدرسه جود ها.هفته دوم مهر ماه 1361 بود مدرسه تعطیل شد به سمت خانه که فاصله ای نداشت حرکت کردم ان روز مادرم نیامده بود دنبالم . دختر یهودی همسایه هم جلو من می رفت سه تا تپه خاک برای زیر سازی جلو دیوار های مدرسه اتحاد ( شهید حلبیان) ریخته بودند. دختر یهودی همسایه از تپه خاک بالا رفت و رفت رو دیوار شروع کرد به راه رفتن به سمت خانه شان که قبل خانه ما بود من حسودیم شد اول ترسیدم چون دیوار 20 سانت بیشتر نبود و من هم پخمه ولی دل را به دریا زدم از تپه بالا رفتم پام را که گذاشتم رو دیوار یک لحظه ترسیدم ؟ دیوار نازک بود اون دختر یهودی هم تند تند راه می رفت ؟ یک لحظه مکث کردم گفتم از تپه خاک بر گردم ولی یهو غیرتی شدم گفتم اون وقت من از یه دختر جود ترسو ترم؟ با استرس شروع به حرکت کردم اگر می امدم پائین غرورم حسابی داغون میشد فقط یه ترس داشتم که وسط راه بیفتم ابروم بره بگن راست یه دختر جودم جربزه نداره . چند قدم که رفتم به خودم مسلط شدم تند تند راه رفتم نزدیک خانه که رسیدم مادرم را دیدم حالا ترسیدم مامانم دعوام کنه ولی مامانم تا من را پشت سر اون دختر یهودی دید با خنده و مهربانی خاصی گفت اره متین روزا با دختر اقای (...) بیا خانه؟ . ( از آن خنده های سرشار از محبت مادرم).چند سال از این موضوع گذشت تابستان دوم راهنمایی بودم استخر ابوذر یه دوره آموزشی ثبت نام کرده بودم ، استخر ابوذر کنار مادی فرشادی ( نهر فرشادی) بود و یک لوله آب زیر خاک کوچه به مادی فرشادی که می رسید از روی مادی رد می شد. صبح تابستان ساعت 10 منتظر تعطیلی سانس قبلی بودیم کلاس آموزشی هم 7 تا 14 سال بود . یه مشت بچه شیطون و منی که گوشه گیر و آرام بودم. 2 نفر آرام از روی اون لوله آب که از مادی رد می شد رفتند آن ور مادی ؟ یهو منم شاخ رفت تو جیبم رفتم بعد بحث سریع رفتن بود تو سریع رفتن و برگشتن یهو افتادم اما دستم گرفتم به شاخه درخت و یه جورای مثل سوار شدن به زین اسب افتادم رو لوله فقط یه طرفی افتادم یه ور پاچم خیس شد. ولی استرس بعدی به من وارد شد. همان روز سانس استخر که شروع شد تازه شنا یه کم یاد گرفته بودم تو تمرین ها نمی تونستم یه عرض را کامل برم چون نفسم می گرفت. اون روز روز کل انداختن من بود با خودم گفتم من باید یه ضرب تا ته استخر برم بدون این که وسط کار دستم را به دیوار بگیرم ! همین کار را هم کردم، اما از دو سوم استخر به بعد خیلی فشار به من وارد شد به طوری که وقتی از آب آمدم بیرون سرم داشت منفجر میشد. 10 دقیقه ای حالم بد بود دیگه نتونستم برم تو آب کلاس شنا که تمام شد با سرد درد بسیار بدی به سمت خونه راه افتادم 2 بار سوار تاکسی شدم به سختی خودم را به خانه رساندم تمام این مدت سرم داشت منفجر می شد . خانه که رسیدم افتادم و به دنبالش یک هفته خوابیدم و گلوم چرک کرد و این شروع عفونت سینوس هام بود. دیگه نتونیتم برم کلاس شنا و این موضوع ادامه داشت تا سالها بعد.چندین سال گذشت یک بار بحث داستان پلیسی بود و این مسئله که معما طرح کردن سخته چون حرکت بر روی یک مویی است که یک طرفش ابتذال است و یک طرفش ابهام. این بحث ها را که میشنیدم نا خوداآگاه یاد حرکتم رو اون دیوار می افتادم بدون آن که ربطی داشته باشه.چند سال دیگه هم گذشت رسول صدر عاملی فیلم دختری با کفش های کتانی را ساخت تو دورانی که خیلی سر خورده بودم خیلی افسرده بودم همش حرص می خوردم چرا من شیطونی نکردم ، احساس پخمگی می کردم ، بد تر همه این که تا اون زمان با این که سنی ازم گذشته بود هنوز از اون شیطونی های اون طوری هم نکرده بودم و خیلی احساس تنهایی می کردم!! فیلم را که دیدم دو حس داشتم اول وقتی راه رفتن پگاه آهنگرانی را روی لبه جدول می دیدم یاد اون خاطره بچگی ام می افتادم از اون طرف وقتی شیطنتهای بچه نوجوان ها را می دیدم باز احساس بی عرضه گی می کردم. ولی یاد آوری اون خاطره یه حسن داشت آن این که بفهمم مقصر خودمم من همیشه نق می زدم که پدر مادرم زیادی حواسشون بم بوده و نگذاشتند آدم قوی و خود ساخته ای بشم همش نق می زدم که برای دوست داشتن اونها من شیطنت نکردم ولی یادم آمد اون روزی که به دنبال اون همسایه یهودی رو دیوار دویدم مادرم نه تنها دعوام نکرد بلکه با خنده به استقبالم آمد ، تازه سر خوردگیم بیشتر شد بیشتر از این که چرا از امکانات بچگیم استفاده نکردم ؟ چرا همش نق زدم چرا هنوز نق می زنم. حالا که فکر می کنم میبینم مشکل من واقعا مثال همون حسنی درد نداشت یه سوزن به خودش می زد و می نالید بود. من امکانات زیادی داشتم ( هر چند ازش استفاده درست نکردم) یه جورهایی هر جا که بودم محبوب بودم ( تعریف از خودم نباشه) در مورد مسائل تحصیلی و کاری هم خودم تنبلب کردم . گذشته ها هم گدشته منتها مشکلم اینه که زیاد از حد زیاده خواه بودم و حالا توان این که قبول کنم یه آدم معمولی متوسط رو به پایین هستم را ندارم. و این مشکل بزرگیه؟ دلم می خواد بپرم یه جهش ولی حیف خیلی سنگین و هن شدم جونیم هم دیگه چیزی ازش نمونده بهتره بگم تموم شده.
روز هشتم محرم سال 1381 شمسی بعد از ظهر من به خیابان شیخ صدوق رفتم تا چهار قطعه از کامپیوتر که شامل سی پی یو ، مونیتور ، سی دی رایتر و سی دی رام را از ان جا تحویل بگیرم تا سیستمی که دوستم سوار کرده بود را تکمیل کنم .
شیخ صدوق عصر قبل تاسوعا شلوغ بود و دو قدمی جائی که رفته بودم یم شتر بسته بودند تا بکشند و نذر امام حسین کنند؟ خلاصه تو اون شلوغی ماشین را دوبله پارک کردم و رایتر ، سی دی رام و سی پی یو فول کش 2.4 که ان زمان بهترین بود را روی مانیتور گذاشتم و اوردم تو ماشین؟
دوستم مخالف خرید سی پی یو 2.4 به دلیل قیمت کادب ان زمانش (146000) بود ولی من گفتم نه همین سفارش بده و اون هفته اصلا سی پی یو باکس تو بازار نبود و فقط از این در باز ها بود؟
وقتی این چهار قلم با هم اوردم جعبه سی پی یو افتاد و من از بس هول دوبله پارک کردن ماشین بودم نفهمیدم خود سی پی یو تو جوب افتاده فقط فن سی پی یو را تو جعبه گذاشتم و امدم خانه؟ اون زمان هم ما طبقه چهارم یک ساختمان بودیم؟ امدم تا ساعت 1 شب؟ ساعت یک شب که بی خوابیم افتاده بود گفتم برم ببینم چی گرفتم دیدم سی پی یو تو جعبه نیست ساعت نزدیک 2 بود به کسی چیزی نگفتم امدم سوار اسانسور شدم رفتم سوار ماشین شدم چراغ قوه هم برداشتم با استرس تمام تر از توحید رفتم شیخ صدوق ماشین را پارک کردم تو راه هم هی نذر و نیاز کردم و یهو یاد این چیزا افتادم رسیدم هیچ کس تو شیخ صدوق نبود از اون شتره هم خبری نبود ولی اثار خونش بود؟ جوب ان جا هم پر اشغال بود ؟ رفتم جلو اون شرکته با استرس سه دقیقه با چراغ قوه گشتم دیدم سی پی یو از روی پایه های فلزیش افتاده رو گل ها ؟ اهسته برداشتم بردم تو ماشین با دستمال کاغذی گل هاش را گرفتم؟ اوردم خانه و به ان دوستمم هیچی نگفتم که اگر مشکلی پیش بیاد ؟ بتونم عوض کنم خلاصه روز تاسوعا دوستم از ماهشهر امد و نصب کرد ؟ یک دو هفته ای می ترسیدم؟ ولی خوشبختانه بعد 4 سالهنوز سی پی یو مشکلی نداشته؟ الان هم با کمک همون دارم تایپ می کنم پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٧ - متین میرعلائی
خوبه تا این جا امدم برم سار تقی ( بازارچه سارو تقی* ) از اون کوچیک کثیفه که هنوز تا اون هفته مونده بود عکس بگیرم صبح جمعه هم است و خلوته؟
اا ءء چه خبره ؟؟ اه شانس ما را بیبین دکون عمده فروش خرازیه روبروش صبح جمعه ایه بازس ؟ بابا این سار تقی نفرین شده همیشه سوت کور بود ** حالا همیشه جمعا این جا قو پر نمی زدا! ولش کن عصر که می خوام برم.. بعدش میام؟؟
دیروز داشتم به امین می گفتم 4 سال گفتم برم عکس بگیرم همت نکردم حالا هیچ کدوم از بزرگ خوباش نموندس ؟ اینم که موندس به قول امین خاک و بارون خورد
س
عصر خوب حالا از اون بر برم یه سری هم سار تقی بزنم
اه ه ه بابا اینا عصر جمعه هم بازند ولش کن اصلا نخواستیم عصر جمعه این جا ترسناک بود حالا 3 نفر تو دکونند ؟ ولش کن می رم
تو بر گشتن پشت چراغ خطر شکر شکن 15 سال پیش یادم می اید ؟ اولین باری که دیدمش بهار 71 بود . کلاس سوم دبیرستان بودم انتخابات مجلس چهارم ( چهارمین دور مجلس بعد انقلاب) به دور دوم کشیده شده؟ انتخابات زمستان 70 بود که چپ و راست تکلیف کاندیداشون مشخص نشده بود هوا ان سال فروردین گرم شد و حالا ار دیبهشت یهو سرد شده بود! مدرس کلاس کامپیوتر می گفت زمستونم به دور دوم کشیده شده ؟ پیر مردی لاغر نق نقو دارد تو خیابان نشاط غر و لند ، بد و بی راه و داد و بی داد می کنه که بچا مردم دفتر ندارند کاغذ ها بیت المال را زدن در و دیوار اوو که که زدن به نما شهر؟ ! مثل دیوانه ها بش نگاه می کنم بم نگاه می کنه چهار تا فحش ابدار بم می ده میگه ادم ندیدی ؟ می رم
چند ماه بعد کار گر های شهر داری دارند دور چند تا باغچه های کنار خیابان سیم خاردار می کشند و باز همان پیر مرد لاغر ریش تراشیده سیبیل کم پشت نق می زند و به کار گر ها می گه اره اره سیم خاردار بپاین گلش نیوفتین و....
پیر مرد با همه در گیر است حتی اگر بش سلام کنی ممکن است فحش جوابت بدهد؟ کاسب های نشاط قدیمی هاشون سر به سرش می گذارند.
از خیلی قبل؟ از بچگی تو بازار ها و بازار چه های اصفهان مخصوصا ساروتقی بازار اهنگرا و.. یک سری نقاشی بچه گانه با ماژیک می دیدم جالبیش این بود که بدون این که دقت کنم و یا خیلی سئوال پیش بیاد پیش خودم فکر می کردم یه جایی مثل کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان یا یه جای دیگه به بچه ها می گه نقاشی بکشین و میارن این جا می زنند به این دیوار ها جالبش اینه که این فکر که در 12 سالگی به ذهنم رسیده بود سالها و سالها تو ذهنم به یقین تبدیل شده بود ( نگویند نار سیسیم دارد ؟ می خواد بگد ذهنم تو بچگی خیلی از مسئولان جلوتر بودس )
پیر مرد را بعد از ان سال 71 و 72 چند بار دیگر هم در حال نق نق دیده بودم؟ همیشه کت شلوار سورمه ای کهنه می پوشید و دو چرخه ای داشت .
گذشت تا سال 77 که سر بازیم تمام شد
اون دوران دو تا موتور سیکلت بودن که با سر عت گاری زباله ها را به در ضلع شرقی خا نه یا ماشین برادرم می کوبیدند؟ جریان از این قرار بود که قسمتی از خانه ما تو طرح بود و یک جوری سر سه راه بود و موقعیت مکانی این امکان را به انها می داد؟ یک بار شیشه ماشین برادرم و یک بار در غربی شکست ؟ پلیس هم می گفت معرفیشان کنید ما هم می گفتیم اخر نمی شناسیم یه مدت ان دو موتور سیکلت اذیت می کردندبعدش یک سالی نبودند تا سال 1378 که دو باره پیداشان شد دیگر برادرم ایران نبود و من غیرتی شده بودم ، تو یه مخفیگاهی جمعه عصرها که کوچه مان خلوت بود و قو پر نمی زد کشیک می دادم تا شاید مچ موتور سوار ها را بگیرم.
جریانات خنده داری با موتوری هائی که از خلوتی کوچه ما برای کشیدن حشیش و ... می امدند داشتم مخصوصا یکیشون که ترسو هم بود
هفته بعدش؟ بعد از ظهر که یواشکی کشیک می دادم یهو این پیر مرده را دیدم با دوچرخه و خورجین دو چرخه اش من یواشکی می پاییدم او هم این طرف و ان طرف را نگاه کرد هیچ کس نبود من هم که مخفی بودم ؟!! از خورجین دوچرخه اش مقوا لوله شده ای در اورد یه تکیه گاه پیدا کرد دوچرخه اش را گذاشت کنار دیوار کاه گلی و گیر داد به یه سنگی که پای دیوار بود و رفت روی ان سنگ و پای دیگرش را روی ترک دوچرخا اش گذاشت و ان مقوا را با میخ به دیوار کاه گلی که 70 متری با خانه ما فاصله داشت نصب کرد! هنوز دو زاریم نیفتاده بود نمی فهمیدم جریان چیچیه ؟!! بعد که رفت . و رفتم دیدم یهو برق گرفتم یهو یهو تمام ان تصویر های ساروتقی ، بازار اهنگرها ، بازار نجار ها و... تو ذهنم امد همه ان نقاشی های ماژیکی خوب دقت کردم؟بعد یک جوری گیج شده بودم ؟ فردایش یاد خاطره ای دیگر افتادم؟ اسفند سال 64 بود 10 سال بیشتر نداشتم از دبستان شیخ لطف الله بر می گشتم هم کلاسیم که اکنون روانپزشکه گفت بیا از این ....( پسر فقیری که تو مدرسمان درس می خواند و نوبتش با ما فرق می کرد و اسمش یادم نیست اصلا ) بادکنک بخریم می گفت متین اینها فقیرند بیا شب عیدی ازش باد کنک بخریم دو تا باد بادک بی خود خریدیم که اون پسره خودش نقاشی کرده بود نقاشی زشتی وقتی بردم خانه خواهرم که ان زمان انترن بود و در بخش روانپزشکی گفت متین این نقاشیا را خودت کشیدی ؟ روم نشد بگم نه نمی خواستم جریان خرید و پیشنهاد دوستم بگم گفتم اره گفت وای متین دیوانه نباشی این نقاشیا یه جوری مثل نمی دونم چیچی .... است ؟ من هیچی نگفتم؟ حالا که خوب به این نقاشی های ماژیکی نگاه می کنم می بینم نوعی زاویه انها شبیه اون نقاشی رو باد بادک بود . ولش کن بی خیال؟
مدتها حرف زدم شعار دادم عمل نکردم؟! هر ترم می گفتم بعد از امتحانات پایان ترم می رم یه فیلم می گیرم از اینها و عکس می گیرم و هر ترم بعد از امتحانام صبح تا عصر تو دانشگاه و عصر تا شب دنبال محل کار استاد ها تا از مشروطی فرار کنم
به چند نفر هم که سینما می خوندن و .. هم پیشنهاد دادم بیایند فیلمی بسازند جدی نگرفتند گذشت گذشت ؟ چند وقته دو باره به یادش افتادم ولی گویا چند سالی هست خبری ازش نیست نمی دونم زنده است یامرده از اون همه نقاشی هم فقط تو بازار های میدون چند تاش هست نقاشی بزرگ بزرگاشم تو سار تقی می زد که کندند.
** مي گويند ساروتقي به زور به يک پسر بچه در کاروانسرايش تجاوز مي کند بعد ها والدين ان پسر نفرين مي کنند ! به همين دليل سارو تقي را نفرين شده مي دانند
* سارو تقي از گرجي هاي مهاجرت کرده به اصفهان بوده
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۱٠ - متین میرعلائی
در زمانهای قدیم که جامعه ما یک جامعه الیگارشی بوده مثل همین حالا و کار و کسب موروثی بوده شخصی کفن دزد بوده ؟ این کفن دزد بیچاره همیشه ناله ، نفرین و لعنت مردم و بازماندگان مردگان همراهش بوده؟ و گناه نقش قبر هم بر دوشش سنگینی می کرده ؟ اواخر عمر که خیلی کابوس می دیده و عذاب میکشیده یک بار با پسرش که حالا جانشین پدر شده بوده درد دل می کرده و گلایه می کرده که حداقل پسرش شخصیتی نیست که برایش خدا بیامرزد پدرت بفرستند و کسی خدا بیامرزی برای پدر پسرشم نمی فرستد که شاید این اثار ما تاخر باعث بخشش گناهانش شود؟
پسر به فکر فرو می رود می گوید پدر این موضوع برایت مهم است؟
پدر می گوید من اروزیم این است که مردم برای من خدا بیامرزی بفرستند؟ بعد به پسر می گوید یعنی می شود تو کاری کنی که برای من خدا بیامرزی بفرستند پسر می گوید چرا نمی شود؟ پدر می گوید چگونه؟ پسر می گوید چگونه را کاری نداشته باش ولی من قول می دهم مردم برایت خدا بیامرزی بفرستند
پدر می مرد و مدتی بعد ؟ وقتی مردم به قبرستان مراجعه می کرده اند مشاهده می کنند مثل قبل قبر ها زیر و رو شده و کفن مردگان دزدیده شده؟ بعد که خوب توجه می کردند می بینند علاوه بر دزدیده شدن کفن یک چوب هم در ضد مافوق ( ما تحت) مردگان فرو شده؟بعد از چندی نا رضایتی ،مردم مردم شروع می کنند به خدا بیامرزی برای کفن دزد اولیه و این ضرب المثل خدا بیامرزد کفن دزد اولی را در جامعه رایج می شود؟
این یادگار عجیب در سیستم مدیریتی ما نفوذ می کند و هر مدیر جدید به ندانم به کاری و .. سبب مرحمت مدیر ضعیف قبلی می شود؟
فعلا هم که ما ؟... هیچی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۸/۱٧ - متین میرعلائی
این چند روز با حسادت و روحیه بد مجموعه داستان دو دنیا گلی ترقی را می خواندم این مجوعه داستان را سالهای قبل از قلم انداخته بودم؟ تا این که دوستی به من هدیه داد! یه جورهایی خواندن این کتاب تشدید کننده روحیات گرفته و نق نقویی این چند روزم بود؟
دو هفته است دو باره از دنده چپ بلند می شوم همه اش می خوابم نق نق می کنم همه اش به همه گیر می دهم زبانم نیش دار شده و زیاد از حد قر می زنم ( چون نق و نوق و قر زدن کار همیشگی من است ) . افسردگیم یه کم بیش از حد نرمال ایران است .( چندی پیش یکی از روانپزشکان ایرانی در سمیناری در فرنگ گفته بود در ایران یه کم افسردگی نرمال است و همه خندیده بودند؟).
اما در این کتاب ؟ زندگی نوجوانان در چند دهه قبل تهران می گذرد ان زمانهایی که هنوز شمیران و پل رومی و.. این قدر شلوغ نبوده و جای بازی و شیطنت داشته؟ زندگی پر شر و شور نوجوانانی که تضاد کامل دارد با نوجوانی من که همراه تنهایی و گوشه گیری و بی حالی بوده؟ می دانم که خودم ادم دست پا چلفتی ! ولی زندگی پر شر شور شخصیت های داستان خیلی حسادتم را بر انگیخت؟ به ویژه که داستان ها یک جور هایی به هم ربط داشت و زندگی یک عده نوجوان شر و شور بود؟
اما از بین همه داستانها داستان گل های شیراز تا دو صفحه به اخر مانده خیلی حسادتم را بر انگیخت تمام مدت داشتم به نوجوانانی که شخصیت داستان گل های شیراز بودند با عصابانیت حسادت می کردم اخر داستان وقتی حسادتم به بالا ترین حد خود رسیده بود مخصوصا به شخصیت 16 ساله ای به نام پرویز به ناگهان در داستان پرویز در حین مسابقه دو با دوستانش درون چاهی که پنهان شده بود افتاد و مرد؟ چند لحظه کیف کردم و خیلی شوشهام حال امد یک صفحه پایانی را با شادی تمام کردم شادی ناشی از مرگ شخصیتی که به او و دوستانش در طول خواندنداستان حسادت کردم؟
اما این شادی هم طولی نکشید چند لحظه بعد حس کردم با ادم کش ها و ادم های بد ذات فرقی ندارم . این جا بود که دیگر به ته خط رسیدم؟ اگر در زندگی درس کار تفریح ورزش و حتی رانندگی بسیار ضعیف و شکست خورده بودم؟ و هیچ موفقیتی در این چیز ها به دست نیاورده ام و فقط فکر می کردم ادم خوش ذاتی هستم؟ که دیدم نیستم!!!
گذشت امروز سه داستان بعدی را خواندم ان چه جالب بود داستان های اخر یه جور هایی به زندگی من یه کم نزدیک شد مخصوصا ان داستان که خانه شمیران افتاد وسط بزرگراه ؟ یه جور هایی برای من قابل فهم بود چون سال 1380 هم خانه 900 متری ما 500 مترش در خیبان افتاد و قسمت باقی مانده به دلیل تجاری شدن قابل سکونت نبود و مجبور به جا به جایی و اجاره نشینی شدیم؟ خیلی جالب بود روند تمام شدن داستان ها
یک بار در داخل اتوبوسهای اصفهان تهران یک فیلم در پیت ایرانی گذاشتند خنر پیشه ناشناس فیلم یک شعاری داد اگر من می توانستم ان شعار را عمل کنم خیلی خوب بود؟ اما شعاری که در این فیلم در پیت گفته شد این بود ::::
: گذشته ادم یا شیرین تر از اکنون اوست که نتیجه ان نوستالژیا است؟! و یا تلخ تر از اکنون اوست که یاد اوری تلخی ها است؟ پس در هر حالتی گذشته ها را گذشته بدانید
میدانم که این نوشته تا حد ریادی به دور از ادب و نزاکت است اما واقعیتی است تو شهر من
هیچ تصمیمی برای نوشتن نداشتم تا این که چند روز پیش اف لاینی تو یاهو مسنجر از دوستی به دستم رسید متن این پی ام این بود
ابراز احساسات یه پسر اصفهانی به دوست دخترش::اوی خره نمیدونی من تورا چقده دوست می دارم وآآاا تو " که که " این نا نمی فهمی؟؟؟
اس ام اسی هم داشتم به این شرح:
ابراز احساسات یه دختر اصفهانی به دوست پسرش: اوی خره من مثی سگ دوست دارم اا تو کهکه اثی نمی فهمی
یاد دوران سربازی افتادم ان لفظ تکرار حرف ک را زیاد به کار نمی بردم ولی خره اصطلاح مسطلح همشهریانم حتی افراد نخبه و خیلی بالای جامعه بود و اکثرا به کسی میگن خره که واقعا دوستش دارن و صمیمیتی دارن" خره " گفتن ما اصفهانیها یه جور ابراز احساسات قلبی است به طرف مقابلمان؟؟
یاد خاطره ای از دوران سربازی افتادم سربازی من تو یه مرکز بازسازی تو شهرم بود که 90 سرباز غیر اصفهانی و حدود 500 سربازاصفهانی داشت. سربازهای غیر اصفهانی بیشتر پست می دادن به جز تعداد انگشت شماری که مثل اصفهانیها تو قسمتهای مختلف بودن یکی از اینها پسری قوچانی بود به نام وحید این وحید تن خواه گردان بود و من ممیز تو سیتم حسابداری دولتی که سود و زیان ملاک نیست و یه کار تکراری است اون باید هزینه ها (فاکتورها) را میداد به من و من ممیزی میکردم صورت تفکیک می زدم وبعد به جای رسید من حسابداری پول به مسئول ان می داد ان چون خانه نمی رفت و می ماند تو مرکز گاهی اخر ظهر پنج شنبه هزینه می اورد من بهش میگفتم اوی خره میمیری صبح شنبه بیاری انم ناراحت می شد و جوابشم فقط یه جمله بود "خیلی ممنون که به من میگین خره و نگاه چپی میکرد به ما" اون مرداد خدمتشو شروع کرده بود و من مهر دو ماه پایه خدمتیش بالاتر بود ان اخر های خدمتش که پی گیر تصفیه بود و می خواست خدا حافظی کنه به شوخی میگفت تو این دو سالی که اصفهان بودم دو چیز را خوب یاد گرفتم "خره"و"که که"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٤/٧/۱ - متین میرعلائی

